تبليغاتX
دختر کبریت فروش
وقتی لحظه لحظه ها خاطرست! وقتی تو هر نفس اشتیاق داره شدید تر میشه! دیشب ۱ شب جالب ترسناک و پر هیجان بود! ۱ زلزله ی ۴.۹ ریشتری خونه ی ما رو تکون داد! من و خواهرم که چشمامونو وا کردیم دیدم همه چیز داره به طرز خیلی وحشتناکی میلرزه! اون لحظه مطمئن بودم که سقف اتاق می آد پایین!خواهرم بهم گفت شمارش معکوس رو شروع کن!کاملا منتظر بودیم بمیریم! که بابام اومد داد زد بیاین بیرون! ما هم بدو بدو اومدیم بیرون! برق هم قطع شد! ولی چون شب مهتاب بود حیاط روشن بود! ۱عالم سر و صدا توی فضا بود! همه همسایه ها بیدار بودن! ۱عالم ماشین می رفت و می اومد! خلاصه انگار نه انگار ساعت ۳شب! همه بیخواب بودیم! همگی به یاد زلزله ی بم افتادیم و کلی وحشت کردیم! من ۱لحظه رفتم توی خونه که موبایلم رو ور دارم، حس کردم جناب عزرائیل داره بدو بدو میکنه دنبالم!جدی جدی باورم شده بود که قراره بمیرم!دیشب واقعا حس کردم دوس ندارم بمیرم! فهمیدم چقدر خوشحالم که زنده ام! راستی ۸تا نظر برای پست ۸.۸.۸۸ گذاشتن! امروز ۱۳ آبان! یادش بخیر مدرسه که بودیم خوشحال میشدیم چون بهمون جایزه میدادن!  گاهی هم می بردنمون راهپیمایی! مرگ بر آمریکا و آتیش زدن پرچم آمریکا چه شور و حالی داشت! واسه ما تفریح بود! ولی الان به نظرم کار احمقانه ای! اینکه پرچم ۱ ملت و آتیش بزنیم و  محکوم به مرگش کنیم خیلی غیر اخلاقی! این طرز رفتار مال آدمهای خیلی عقب افتادست ، میشه ۱ جوره دیگه هم گفت
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:2  توسط هانیه | 
دیروز ۱ عالمه ۸ بود یادمه سال ۷۹ تلویزون ۱ سریالی بود که توش خانوم و آقاهه تاریخ عقدشون ۷.۷.۷۷ بود! وقتی دیدم کلی ذوق کردم! به مامانم گفتم ۸.۸.۸۸ دخترت عروس میشه! دیروز ۸.۸.۸۸ نه مامانم بود و نه دخترش عروس شده بود!!!! ولی روز خوبی بود! رفتیم اردو با دوستان! خیلی باحال بود! قرار بود ساعت ۴ مینی بوس بیاد! ساعت ۶شد هر چی میزنگیدیم جواب نمیداد! تاریک شده بود! همه ماشین ها داشتن میرفتن!داشتیم از ترس میمردیم!وسایل و ورداشتیم راه افتادیم! در کمال ناباوری مینی بوس اومد!! بعدشم اومدم خونه حاضر شدم رفتم تولد! به به! بزن و برقص! زندگی کاش همیشه اینقدر شیرین میشد! خدایا بازم شکرت!
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 19:44  توسط هانیه | 
حس می کنم پیاله ی عمرم داره لحظه لحظه پر تر میشه! شنیدین میگن بعد از ۲۰ سالگی آدم ها می افتن توی سراشیبی عمر! عمر ما هم طبق ۱ سری فرمول ریاضی فلسفی و منطقی شتاب متغییر داره! الان من تو ۱قسمتی از زندگی هستم که همه چیز داره با سرعت بیشتری میگذره! این رو دارم لمس میکنم! پس چرا بگذارم بیهوده بگذره!؟ جدیدا ساعت ۸.۵ صبح اگه کارم نداشته باشم خودم و به زحمت از تختم میکنم ، حس میکنم اگه بخوابم خیانت کردم به خودم! نمی خوام بایستم و پر شدن پیاله ام رو تماشا کنم! می خوام شتاب خودم رو با شتاب زندگیم تنظیم کنم! پیش به سوی ۱ زندگی پر بار! به قول حافظ :

به هرزه ،بی می و معشوق عمر می گذرد          بطالتم بس! از امروز کار خواهم کرد

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم داشت         بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:15  توسط هانیه | 
اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.

(لئو بو سکا لیا)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:1  توسط هانیه | 
به آرامی شروع به مردن میکنی

اگر سفر نکنی ،

اگر کتابی نخوانی ،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ،

اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی شروع به مردن میکنی!

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی ،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند،

به آرامی آغاز به مردن میکنی!

اگر برده ی عادت خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،

اگر روز مرگی را تغییر ندهی،

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی،

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی!

اگر از شور و حرارت،

ار احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت رابه درخشش وا میداردند

و ضربان قلبت را تندتر میکنند

دوری کنی،

تو به آرامی شروع به مردن میکنی!

اگر هنگامی که با شغلت ، یا عشقت شاد نیستی ، آن را عوض نکنی ،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی ،

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی ات

ورای مصلحت اندیشی بروی!...

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری کن

نگذار که به آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 13:54  توسط هانیه | 
"همه چیز خوبه! الهی شکر! " این جمله ای که جدیدا از دهن هیچ جوونی نمیشنوی! همه دارن غر میزنن! همه ۱۰۰برابر بیشتر از اینی که دارن میخوان! همیشه هم میگن خدایا تو که خیلی داری یکمم به ما بده! غافل از اینکه همینیم که داده از سرمون زیاده! کسی نیس بگه اول از پس همینایی که داری بر بیا بعدش بیشتر بخواه! مثال واقعیش همین جنابعالی(بابا بزرگ مرحومم ۱ کارگری داشت که به خودش میگفت جنابعالی منم از اون یاد گرفتم!) همش یه بند میگم خدا خیلی بد و بی معرفته چطور تونست مادر من و اینقدر ساده از من بگیره؟! الان که نیگاه میکنم به خودم میگم جای ایراد گرفتن از کار خدا یکم عاقل شو! حداقل از این اتفاق درس بگیر و قدر بقیه آدمهای دورواطرافت رو بدون! قدر سلامتی و خیلی چیزهای دیگه! خودمم دیگه خسته شدم از بس غصه ی چیزهای نداشته رو خوردم! همه ی این حرفها بهانه بود واسه اینکه بگم راضیم! خدایا شکرت!
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 2:6  توسط هانیه | 
دیشب توی تاکسی نشسته بودم آقای کنار دستیم پیاده شد ، آقای راننده ازش کرایه ۲ نفر رو  گرفت! بهش نیگاه کردم گفتم این آقا ۱ نفر بودن! چند بار از توی آینه به من نیگاه کردو دست آخر گفت من اصلا شما رو  که دوباره سوار شدین ندیدم!!!!   بعد رفتم ۱ مغازه در رو باز کردم وارد شدم ، چند دقیقه بعد فروشنده بهم گفت شما کی اومدین داخل ، من اصلا شما رو ندیدم! صبح امروز رو صندلی جلوی تاکسی نشسته بودم!  تاکسی واسه ۱آقا ایستاد و اون آقا در جلو رو باز کردن و گفتن ببخشید من اصلا شما رو ندیدم  الان که فکر میکنم یکم می ترسم! یاد جمله ی پائلو کویلو می افتم که میگه باید به نشانه ها توجه کرد! یعنی اینها نشانه ی چی هستن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 18:50  توسط هانیه | 
به نظر شما همه چیز باید روی قاعده باشه؟ یا نه، ما هر جور که خواستیم میتونیم انجامشون بدیم؟ به قول انیشتن همه چیز روی کره ی زمین نسبی ! نمیشه گفت مطلقا لوبیا پولو باید گوشتش قیمه باشه میتونه چرخ شده هم باشه! ولی الان دوره دوره ی آزاد اندیشی ! ما حق داریم برای خودمون روش خاصی انتخاب کنیم! ولی دیگه نه زیادی خاص! من خودم رو آدم آزاد اندیشی میدونم! آدم ازاد اندیش باید بتونه با طرز تفکرهای مختلف کنار بیاد و بهشون حق بده ولی من بعضی اوقات واقعا نمیتونم ، بعضی طرز فکرا رو بپذیرم و زود میگم اینا احمقن!!!!! خدایا ببخش!  مثلا چند روز پیش ۱ خانومی توی تاکسی پیشم بود با چادر سیاه!از بدو ورود جوری من و نگاه میکرد انگار من جذام دارم! حس میکردم الان من و داره توی جهنم میان شعله های آتش تصور میکنه خلاصه موقعه ی حساب کردن کرایه سه ساعت زیر چادور داشت دس میکرد  تو کیفش، چون تاریک بود زیر چادورش نمیدید!!!!!!!! خداوندا پرودگارا خودت همه رو شفا بده!!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 16:2  توسط هانیه | 
 

ملا حسنی:

آخ کیف کردم. هیچوقت احمدی نژاد را اینطوری توی منگنه ندیده بودم. بیچاره خودش را باخته بود. مثل خر مانده بود توی گل. چرت و پرت گویی‌هایش هم دیگر کفاف نمیداد. از او پرسید: شما چگونه چهل میلیون برگه رای را کمتر از ۲۴ ساعت شمردید و به مردم اعلام کردید؟ ان پاسخ داد: خیلی ساده! چهل میلیون رای در چهل هزار صندوق ریخته شده بود و شمارش هر صندوق بطور جداگانه فقط نیم ساعت وقت میگیرد! خب. منگول! مگر همین فرمول در مورد انتخابات قبلی نبود که معمولا سه چهار روز طول می‌کشید؟؟؟ تازه تعداد آرا در انتخابات قبلی کمتر هم بود. بعد آدم دروغگو کم حافظه میشود. انتخابات اخیر مثلا کامپیوترایز شده بود که محمود اصلا به آن اشاره ای نکرد و همین یعنی اعتراف به تقلب در شمارش آرا. یعنی محمود اصلا نمی دانست علت بظاهر منطقی اعلام زود هنگام آرا استفاده از کامپیوتر بوده و نه آنچه که او گفت و لذا قضیه تقلب در انتخابات را آق محمود همینجا لو داد. از او پرسید: هزاران نفر از مردم ایران به خیابانها آمدند و گفتند در انتخابات تقلب شده. شما چرا با خشونت با آنها برخورد کردید؟ ان پاسخ داد: مگر پلیس امریکا امروز با تظاهرکنندگان مقابل اجلاس گروه ۲۰ برخورد نکرد؟ ما هم همین کار را کردیم. لری کینگ زرنگی کرد و گفت: من از شما می‌پرسم. چرا باید مردم را به زندان انداخت؟ ان پاسخ داد: آیا میدانید توی امریکا چقدر زندانی دارید؟ لری کینگ گفت: ولی هیچکدام آنها زندانی سیاسی نیستند. هیچکدام را بخاطر اعتراض به انتخابات به زندان نیفتاده است! بعد لری کینگ از ان پرسید: وقتی توی زندانهای جمهوری اسلامی به زندانی‌ها تجاوز شد و شما هم خوب این را میدانید و یک آیت الله هم روی این مطلب تاکید دارد شما چه برخوردی کردید؟ ان کمی مکث کرد و گفت: این چیزها در حوزه کاری من نبود. قوه قضائیه ما مستقل است! (مثل اینکه در کشورهای دیگر قوه قضائیه مستقل نیست). بعد یادش نبود که جمله قبلی را گفته فورا گفت: البته من به قوه قضائیه دستور دادم همه چیز را بررسی کنند و هر کس تخلف کرده بود با او برخورد کنند.! اگر قوه قضاسیه مستقل است پس تو این وسط چه کاره هستی به آنها رهنمود دادی؟ آقاجان من نمیدانم مگر این آدم کرم دارد بلند میشود و می آید توی دنیای آزاد و خودش را اینطوری توی هچل می اندازد
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:41  توسط هانیه | 
آزادی یعنی همین که به تو تریبون می دهند تا قصه حسین کرد شبستری را هم با معجونی از لبخندهای همیشگی ات حواله رسانه های آزاد اینجا کنی و هیچ دست و دلت نلرزد که حرف هایت را وارونه می سازند و ترجمه خودشان را روی آن می گذارند و حتی در کریسمس شان هم از تو برای فرستادن پیام به ملت شان دعوت می کنند. آزادی این نیست که تلویزیون جمهوری اسلامی جرات پخش پیام تبریک عید نوروز رئیس جمهور آمریکا به ملت ایران را که ندارد هیچ، صدای اوباما را سانسور می کنند و ترجمه ای کاملا متفاوت و متناسب با منویات خود را بر آن می گذارند تا یک دشمن خیالی برای ملت ایران خلق کنند و همه قصور را هم بیاندازند گردن این دشمن همیشه در صحنه.

آزادی یعنی همین که دستت به خون هم اگر آلوده باشد باز هم دستت را پس نمی زنند و برایت صندلی پیش می کشند تا بگویی ندا آقا سلطان به دستور هیچ سلطانی در ایران کشته نشده و این یک مرگ اتفاقی یا مشکوک بوده است. آزادی یعنی همین که تو به جای فریاد زدن بغض میلیون ها ایرانی و به همراه داشتن عکس عزیزان خانه مشترکت ایران، ناگهان عکس زن مصری را از جیب کت خود در بیاوری و چهره در هم بکشی و بغضی ساختگی تقدیم دوربین های آمریکایی کنی و کمی هم ادامه می دادند اشکی هم به چشم هایت جاری می ساختی تا بگویی تا چه اندازه متاثری که خبر کشته شدن این زن مصری در آلمان مثلا چند درصد کمتر از خبر کشته شدن ندا آقا سلطان انعکاس جهانی یافته است

مسیح علی نژاد

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:45  توسط هانیه |